عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

109

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

« قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُمْ مَوْثِقاً مِنَ اللَّهِ » بر شما پيمانى گرفت از خداى تعالى ، « وَ مِنْ قَبْلُ ما فَرَّطْتُمْ فِي يُوسُفَ » و پيش ازين خود هيچيز فرو نگذاشتيد در كار يوسف [ از رنج نهادن بر دل پدر ] ، « فَلَنْ أَبْرَحَ الْأَرْضَ » من بارى از زمين مصر بنجنبم ، « حَتَّى يَأْذَنَ لِي أَبِي » تا آن گه كه پدر دستورى دهد مرا [ و نشان فرستد ] ، « أَوْ يَحْكُمَ اللَّهُ لِي » يا خداى مرا حكم نمايد ، « وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ ( 80 ) » و او خداى بهتر كار گزارى و بهتر كاررانى است . النوبة الثانية قوله تعالى : « وَ لَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَخاهُ » اى ضمّ اليه اخاه ، يقال آويت فلانا بالمدّ اذا ضممته اليك ، و اويت اليه بقصر الالف لجأت اليه . و چون برادران يوسف از كنعان بيرون آمدند و بنيامين با ايشان همراه او را گرامى داشتند و خدمت وى كردند و بهر منزل كه رسيدند جاى وى ميساختند و طعام و شراب بر وى عرضه ميكردند تا رسيدند بيك فرسنگى مصر و يوسف آنجا مرد نشانده بود تا از آمدن ايشان او را خبر كند ، كس فرستاد و يوسف را خبر كرد كه آن ده مرد كنعانى باز آمده‌اند و جوانى ديگر با ايشانست كه او را مكرّم و محترم مىدارند ، يوسف بدانست كه بنيامين با ايشانست ، بفرمود تا سراى وى بياراستند و آئين بستند و تخت بنهادند و امرا و وزرا و حجّاب و سروران و سرهنگان هر كسى را بجاى خويش به خدمت بداشتند و يوسف خود را بياراست ، تاج بر سر نهاد و بر تخت ملك بنشست ، چون برادران در آمدند بر پاى خاست و همه را ببر اندر گرفت و پرسش كرد و پيش خود بنشاند ، روى با بنيامين كرد و گفت اى جوان تو چه نامى ؟ گفت بنيامين و بر پاى خاست و بر يوسف ثنا گفت و آفرين كرد هم به زبان عبرى و هم بتازى ، آن گه گفت پدرم اين نام نهاد كه گفتم ، امّا چون عزيز را ديدم نام من آن بود كه وى فرمايد ، يوسف گفت فرزند دارى ؟ گفت دارم . گفت چه نام نهادى فرزند را ؟ گفت يوسف . گفت چرا نام وى يوسف كردى ؟ گفت از بهر آنك مرا